سید حسن کریمی

وب‌نوشت سید حسن کریمی

کیو کیو!

 

Nancy Sinatra - bang bang:

“I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound

Bang bang, my baby shot me down...”

q

q

 

+ سیّد حسن کریمی ; ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
comment نظرات ()

یک تکه ماه

در زندگی هر انسانی چیزهایی وجود دارد که معنی خاصی می دهد. چیزهایی که همیشه با انسان هستند. گاهی آن ها را فراموش می کنیم، ولی وقتی که به اندازه ی کافی خلوت می شویم آن ها می آیند! می آیند و انسان را لحظاتی با آنچه که واقعا هستند پیوند می دهند.

در مورد من یکی از این ،«چیزها» ماه است.

ماه برای من معنی کودکی می دهد و کودکی یعنی ازل.

اگر چه ما همیشه کودکیم و فقط بازی های کودکانه مان بزرگ می شوند. خاله بازی هایمان واقعی تر می شوند و چیزهایی را می فهمیم که در کودکی دوست داشتیم بفهمیم و حال از فهمدین آن بیزاریم.

در هر حال کودکی معنی خاصی دارد. کودکی یعنی ماه! یعنی قصه های آقاجون زیر نور ماه. یعنی »شش درو بستی حسنی یک درو نبستی حسنی» و ترسیم معصومانه ی یک دیو که به سوی حسنی می آید! یعنی نوازش کله ی مهربان و کچل آقاجون زیر نور ماه. یعنی در آغوش فشردن هیکل لاغر و ظریف آقاجون زیر نور ماه.

کودکی یعنی عبادت معصومانه و پر از نور... زیر نور ماه! همان ماهی که وقتی در حوض شش ضلع بودم، به آن خیره شدم.

اگرچه هنوز کودکم و این کودکی را با خود به گور خواهم برد؛ ولی اکنون می گویند جوانم.

و من فکر می کنم که جوانی معنی متفاوتی دارد؛ با اینکه همان کودکی است با بازی های جوانی.

معنی جوانی را جای دیگری باید جست. جایی میان تنهایی و دو حرفی که »حلقه ی غین تو تنگ، میمت از آن تنگ تر جایی میان گیجی و پریشانی.

جوانی برای من معنی برزخ می دهد و برزخ یعنی .«کویر»

و کویر آنچنان که من از شریعتی دریافتم، یعنی «هیچستانی» که تنها تبعیدگاه هیچکس های عالم است.

جوانی برای من یعنی گریه های نمیه شب. یعنی احساس خالصانه ای نسبت به «چیزی» که دست نیافتنی است و گفتگوی خالصانه ای باخدا که چرا آن «چیز» دست نیافتنی است.

و آن «چیزی» که دست نیافتنی است، تنها یک تکه ماه است.

 

+ سیّد حسن کریمی ; ٦:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۱
comment نظرات ()

شیطنت عشق

بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید؛ هرچند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.

«آنچه پیدا هست» باید شراب فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد؛ که تنها موهبتی که می‌تواند آدمی را با «همه‌اش همین!» اشباع کند و در این دور باطل «تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأمین وسایل آسایش»! «خوشبخت» سازد، حماقت است.

و دریغا که حماقت هم موهبتی خدادادی است، زیرا، آدمی می‌تواند خود را بکشد، اما نمی‌تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

«کویر»


 

+ سیّد حسن کریمی ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
comment نظرات ()

ماهی خسته‌ی من

فریدون فروغی- آلبوم زندون دل (١٣۵٣) - ماهی خسته‌ی من

چشای آبی تو مثل یه دریا میمونه
دل خستهی منم مثل یه ماهی میمونه
ماهی خستهی من میخواد تو دریا بمونه
ماهی خستهی من، نذار که تنها بمونه


ماهی دوست داره خونهش همیشه تو دریا باشه
بوسه بر موج بزنه کنار ماهیها باشه
ماهی خستهی من میخواد که تنها نباشه
ماهی خستهی من بذار تو دریا بمونه
ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر میشه
ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر میشه
نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره
ماهی دل بمیره دریاتو ماتم بگیره
ماهی خستهی من، نذار که تنها بمونه
ماهی خستهی من، نذار که تنها بمونه

(شهریار قنبری)

+ سیّد حسن کریمی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٥
comment نظرات ()

هیچ‌کس

من هیچی نیستم. من هیچکسم.

اگر دلدادگی ببینم، عاشق میشم. اگر زیبایی ببینم، زیبا میشم. اگر صید ببینم، عارف میشم.

من هیچکسم. من آینهام. اگر تو رو ببینم خود خودت میشم.

من خود توام. من هیچکسم.

 

+ سیّد حسن کریمی ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٥
comment نظرات ()