سید حسن کریمی

وب‌نوشت سید حسن کریمی

کافریست رنجیدن

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن         منم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم         که در طریقت ما کافریست رنجیدن
 به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات         بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب         که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس         که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب         که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ         که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

Share/Bookmark

+ سیّد حسن کریمی ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
comment نظرات ()

درختان شجاعی که در جهنم می‌رویند (کویر شریعتی)

آن‌چه در کویر می‌روید گزو تاق است.

این درختان بی‌باک صبور و قهرمان، که علی‌رغم کویر، بی‌نیاز از آب و خاک و بی‌چشم‌داشت نوازشی و ستایشی،  از سینه‌ی خشک و سوخته‌ی کویر، به آتش سر می‌کشند و می‌ایستند و می‌مانند.

هریک رب‌النوعی! بی‌هراس، مغرور، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می‌شوند.

این «درختان شجاعی که در جهنم می‌رویند». اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی‌افشانند، ثمری نمی‌توانند داد، شور جوانه‌زدن و شوق شکوفه بستن و امید شکفتن، در نهاد ساقه‌شان یا شاخه‌شان، می‌خشکد، می‌سوزد و  در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر، از ریشه‌شان برمی‌کنند و در تنورشان می‌افکنند و ... این سرنوشت مقدر آن‌هاست.

«کویر»- «کویر» شریعتی

Share/Bookmark

+ سیّد حسن کریمی ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

شگفتا (کویر شریعتی)

شگفتا وقتی که بود نمی‌دیدم..وقتی که می‌خواند نمی‌شنیدم.. وقتی دیدم که نبود؛ وقتی شنیدم که نخواند…! چه غم انگیز است وقتی چشمه‌ای سرد و زلال در برابرت می‌جوشد و می‌نالد و می‌خواند و تو تشنه‌ی آتش باشی و نه آب. و چشمه که خشکید چشمه ازآن آنش که تو تشنه‌ی آن بودی خشک شد و به هوا رفت و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه‌ی آب گردی و نه تشنه‌ی آتش، و بعد عمری گداختن در غم نبودن کسی که تا بود، غم نبودن تو را می گداخت!

«معبودهای من»- «کویر» شریعتی

Share/Bookmark  

+ سیّد حسن کریمی ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٤
comment نظرات ()

یعنی چه؟!

ناگهان پرده برانداخته‏ای یعنی چه _____ مست از خانه برون تاخته‏ای یعنی چه‏
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‏ای _____ قدر این مرتبه نشناخته‏ای یعنی چه‏
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب _____ این چنین با همه در ساخته‏ای یعنی چه‏
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی _____ بازم از پای در انداخته‏ای یعنی چه‏
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان _____ وز میان تیغ به ما آخته‏ای یعنی چه‏
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول _____ عاقبت با همه کج باخته‏ای یعنی چه‏
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار _____ خانه از غیر نپرداخته‏ای یعنی چه‏


Share/Bookmark

+ سیّد حسن کریمی ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٤
comment نظرات ()

مسلمانان! مسلمانان! مسلمانی ز سر گیرید

نه سال!

نه سال است که در این محله زندگی می‌کنیم و هر شب صدای درویش را می‌شنویم.

هر شب درویشی با ریش‌ها و موهای بلند و لخت و خاکستری، لباسی ژنده و کتی گشاد و کهنه از جلوی خانه‌ی ما رد می‌شود؛ درحالی‌که فریاد می‌زند «یا رب! به شفاعت علی شادم کن»

چند قدمی راه می‌رود. اگر کمکی به او برسد تشکر می‌کند و از ته دل فریاد می‌زند «ای خدا!» و اگر از کمک خبری نباشد، ادامه می‌دهد: «در خاک نجف به لطف خود خاکم کن»

ادامه مطلب
+ سیّد حسن کریمی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢
comment نظرات ()