سید حسن کریمی

وب‌نوشت سید حسن کریمی

«چادر من میراث مادرم فاطمه است»

حجاب پوشش است و فرقی نمی‌کند بر سر چه کسی باشد. همه ملزم به رعایت پوشش‌اند، به خصوص در رسانه.

ولی چادر، پوشش دارای ارزش و ارزش آن به پاک‌دامنی زنانی است که آن را بر سر دارند.

اجبار زنان متخلف و مجرم به پوشیدن چادر، به ویژه نمایش اخیر فرد محکوم به زنا و معاونت در قتل همسرش در رسانه‌ی ملی، باعث نگرانی مردم از ادامه‌ی این روند و تاثیر منفی آن شده است.

و همین‌طور نمایش زنان فقیر، سنتی و اصطلاحاً «خاله‌زنک» با پوشش چادر و نمایش زنان ثروتمند، روشن‌فکر و تحصیل‌کرده با پوششی متفاوت؛ در حالی‌که واقعیت جامعه‌ی ما چنین نیست.

ترویج این تصویر کلیشه‌ای و نخ‌نما در راستای تهاجم فرهنگی غرب برای تغییر ارزش‌ها، تغییر عرف و بدبین کردن نسل جوان به پوشش چادر است.

«چادری دارم که از تار و پود اشک برادر شهیدم در نیمه شب‌های سنگر چنین محکم و استوار بر سرم مانده است ...

و با خونی که از زخم‌های برادر جانبازم جاری شده، شسته می‌شود ...

چگونه می‌توانید حرمت این همه را با انداختن اجباری این چادر بر سر هر متخلف بشکنید؟» 

Share/Bookmark  

+ سیّد حسن کریمی ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٩
comment نظرات ()

شرحی بر ما

دیری است خودرو ملی فراگیر شده

باز کوچه‌های شهرمان دل‌گیر شده

باز خنده‌های مصنوعی؛ از دیروز

دل خوش با یک وام سیر شده

سخن بسیار و حق در گوشه‌ای پنهان

مهربانی دگر امروز جاگیر شده

خارش سر وقت می‌گیرد نداریم

خواب ماندیم و حال دگر دیر شده

«آبی»

Share/Bookmark  

+ سیّد حسن کریمی ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸
comment نظرات ()

عشق است، ترافیک را!

در ترافیک سنگین میدان تلویزیون گیر کرده‌ای. هوا به شدت گرم است و بدن خیس از عرق.

خودروهای اطراف دائم بوق می‌زنند و سعی دارند از لاین خود به لاین خلوت‌تری بروند؛ چرا که هیچ وقت از مسیری که در آن در حال حرکت‌اند راضی نیستند و نخواهند بود. حتی گاهی در حال عوض کردن لاین خود هستند که می‌بینند لاین خودشان راه افتاده و برمی‌گردند!

چند نفر با صورت‌های برافروخته حرف‌های زشتی را از داخل ماشین، با هم رد و بدل می‌کنند!

تو در خودرو فرسوده و بدون کولر متعلق به خواهرت نشسته‌ای و «عشق است» می‌شنوی!

«عشق است» مرحوم ناصر عبداللهی را می‌گویم. یا گاهی «دوستت دارم» او.

گاهی پرویز پرستویی دکلمه می‌کند.

«پشت این پنجره‌ها وقتی بارون می‌باره

 وقتی آهسته غروب، تو خونه پا می‌ذاره

وقتی هر لحظه نسیم، توی باغچه‌ها میاد 

توی خاک گلدونا، بذر حسرت می‌کاره 

وقتی شبنم می‌شینه، رو غبار جاده‌ها 

وقتی هر خاطره‌ای تورو یادم میاره 

وقتی توی آینه، خودمو گم می‌کنم 

می‌دونم که لحظه‌هام، رنگ آبی نداره 

تازه احساس می‌کنم که چشام بارونیه 

پشت این پنجره‌ها داره بارون می‌باره»

و وقتی دوباره تکرار می‌کند.

«تازه احساس می‌کنم که چشام بارونیه 

پشت این پنجره‌ها داره بارون می‌باره»

آن وقت چیزی احساس می‌کنی به نام «لذت» و آن وقت می‌خندی به همه‌ی بوق‌ها و نگرانی‌ها.

عشق است!

Share/Bookmark  

+ سیّد حسن کریمی ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳
comment نظرات ()