سید حسن کریمی

وب‌نوشت سید حسن کریمی

مسلمانان! مسلمانان! مسلمانی ز سر گیرید

نه سال!

نه سال است که در این محله زندگی می‌کنیم و هر شب صدای درویش را می‌شنویم.

هر شب درویشی با ریش‌ها و موهای بلند و لخت و خاکستری، لباسی ژنده و کتی گشاد و کهنه از جلوی خانه‌ی ما رد می‌شود؛ درحالی‌که فریاد می‌زند «یا رب! به شفاعت علی شادم کن»

چند قدمی راه می‌رود. اگر کمکی به او برسد تشکر می‌کند و از ته دل فریاد می‌زند «ای خدا!» و اگر از کمک خبری نباشد، ادامه می‌دهد: «در خاک نجف به لطف خود خاکم کن»


در این نه سال چند بار به او کمک کردم؟! فقط یک بار!

فقط در یک شب سرد زمستان، یک ظرف غذا که اضافه مانده بود به او دادم؛ آن هم به سفارش مادر.

گفتم ظرف غذا... آن شب هم که پدر و مادر از حج واجب برگشته بودند و خانه‌ی ما شلوغ و پرغذا بود؛ زن میان‌سالی زنگ خانه را زد و برای کودک سرطانی‌اش کمک خواست.

با پیش‌فرض ساختگی بودن جریان سرطان، سطلی پر از غذا به دستش دادم و چیزی دیدم که باعث شد  بغض، راه عبور غذا را آن شب ببندد: وقتی سطل غذا را گرفت، اشکی در چشمانش حلقه زد و در آن تاریکی برق.

چند بار خواستم برگردم و پیدایش کنم؛ ولی می‌دانستم پیدا کردنش در آن وقت شب مشکل است. شاید محال نبود، ولی مشکل بود.

نمی‌دانم اولیاء ما وقتی به فقرا کمک می‌کردند داستان‌هایشان را باور داشتند؟

و نمی‌دانم برای پیدا کردنشان چقدر راه می‌رفتند و نمی‌دانم با گدایان چه می‌کردند.

او رفت. ولی درویش هنوز هر شب از جلوی خانه‌ی ما...

امشب از پنجره نگاهش کردم. خودش بود و من هم.

یاد آن حدیث احمد (ص) افتادم؛ «اگر کسی با شکم سیر سر بر بالین گذارد و یکی از همسایگانش [تا چهل همسایه از هر طرف] گرسنه باشد، مسلمان نیست.»

درویش که هر شب از جلوی خانه‌ی ما عبور می‌کند همسایه‌ی ماست یا نه، نمی‌دانم.

ولی من...

او خودش بود و من هم...

شاید بهتر که دیگری شوم...

Share/Bookmark  



نویسنده : سیّد حسن کریمی
تاریخ : ۱۳۸٩/٤/٢